لذت

لذت داره؛  فوتبال آخه .کلا از فوتبال حالم بهم میخوره، مسخره کردن جماعت! میشینن هی تخمه میخورن،

پوستش رو تف میکنن، هوار میزنن، یه سری هم اونور دارن دنبال به توپ از اینور به اونور میدون و

خودشون و بقیه رو زخم و زیل میکنن… مسخره ها….

حرفهاش همراه با حرکات شدید دست و صورت بود و خشم کلامش رو، پشت نفس های عمیق یک

در میون پنهان میکرد. پرسیدم:” الان از چه بخش ماجرا عصبانی هستی؟ از شوهرت که با دوستانش

میاد خونه تون و با هم فوتبال میبینن یا کلا از ورزش فوتبال یا… “نذاشت کلام منعقد بشه… با تشر

گفت:” همه شون… “چه قهر و خشمی تو نگاهش بود…آروم پرسیدم:” از چه کاری لذت میبری؟

” اول سکوت کرد، لبهاش رو غنچه کرد و اخمهاش رو کشید تو هم، بیشتر از قبل:” چه ربطی داره؟”

با آرامش گفتم:” اونهایی که ازشون حرف زدی، از فوتبال لذت میبرن، تو از چی لذت میبری؟؟؟؟”  این

بار سکوتش طولانی تر شد. “نمیدونم “رو با یه نفس عمیق از دهنش داد بیرون. با آرامش نگاهش کردم.

با نگاه پرسشگر نگاهم کرد. سکوت مون که طولانی شد، دوباره خشمش زد بالا:” من نیومدم اینجا

درباره ی لذت بردن خودم باهاتون حرف بزنم. اومدم یه راهکاری بدین این شوهرمو درست کنم.” نفس

عمیقی کشیدم:” تو زندگیت از چی لذت میبری؟” اصرار منو که دید اول با بی حوصلگی نفسش رو داد

بیرون و بعد چشماشو چرخوند.  با بی میلی گفت:” دسر درست کردن و تزیین کردنش، همراه یه موسیقی

ملایم…  ” برگشت طرفم، پرسیدم:” دیگه؟”

 -وقتایی که صدای بارون محکم میخوره به شیشه ی اتاقم…

– دیگه؟

– وقتایی که…. مکث کرد:” چی…. میخواین بگین….” نگاه مون بهم گره خورده بود…. سکوت بینمون…

نگاهش یه جوری بود که انگار فراتر از من رو میدید… نفسش را با یه آه بلند و چهره ی متعجب بیرون داد:” آهههههان!!!! یعنی …” لبخند زدم و سر تکون دادم.

– یعنی اون از فوتبال لذت میبره، من هم از یه چیزای دیگه…باز هم در سکوت نشست، با سر پایین.

بعد شروع کرد برداشتن لوازمش:” فکر کنم فهمیدم باید چیکار کنم؟؟؟؟” پرسیدم:” چیکار؟”

– وقتایی که فوتبال داره میرم خودمو مشغول کار مورد علاقه ام میکنم. با هندزفری موسیقی گوش میدم

تا صدای اونا کمتر توجهم رو جلب کنه…

خندیدم:” عالیه….” از جا بلند شدم برای بدرقه اش… سرش پایین بود و سرجاش وایساده بود هنوز.

سر بلند کرد:” گاهی یادم میره اونم یه آدمه مثل من. گاهی یادم میره که اونم میخواد مثل به پسر

بچه شیطنت کنه… ممنون که هستین و یادم میندازین….”