دومین باری بود که می اومد پیشم. با یه بغض مونده تو گلو که باعث میشد هنوز حرف نزده، رود اشکش جاری بشه. مثل دفعه ی قبل دو سه تا دستمال تو دستش بود و باهاشون بازی میکرد. شروع کردم:” خیلی خوش…” که هنوز کلام منعقد نشده، چنان زار زار گریه کرد که یه لحظه […]