برچسب: داستان

فداکاری یا سرکوب خود

دست به سینه نشسته بود جلوم. از اون دست ژستهایی که:” من اینجام که هر چی میگم شما تایید کنی.” لبخند زنان نشستم: ” خوش اومدین. در خدمتم.” با گردن افراشته شروع کرد که:” راستش آقای دکتر من خودمو مادر موفقی میدونم. فرزندم مدال طلای المپیاد جهانی آورده و پسر کوچکم رتبه ی دوم کنکور…” […]

سکوت و جای خالی پدر و مادر

جای خالی سکوت اتاق رو پر کرده بود. با اینکه دفعه ی اولش نبود، اما هنوز معذب بود و حرف زدن براش سخت. فرزند آخر خونواده بود و …ناخواسته… مثل همیشه داشت با وسواس خودش رو مرتب میکرد. با لبخند گفتم:” در خدمتم.” سرش پایین بود و هنوز در سکوت… آخرش با صدای لرزانی که […]

لذت

خیال سرش پایین بود و ساکت. دیدم بهتره خودم شروع کنم:” خیلی خوش اومدین. من سراپا گوش، در خدمت تون هستم.” لباش رو داد داخل دهنش و همزمان صدایی شبیه اوووووووم شنیدم. به تردید افتاده بود و شاید داشت فکر میکرد که حرف بزنه یا نه. تصمیم گرفتم صبر کنم. بعد از چند دقیقه سربلند […]

فداکاری یا سرکوب خود

عشق و نفرت به برگه ام نگاه کردم. جلسه پنجم بود که می اومد پیشم. همیشه فرق داشت، تو همه چیز؛ از پوشش گرفته تا نحوه ی صحبت کردن تا لوازمی که استفاده میکرد. برا همین به عکس جلسه ی اول تصمیم گرفتم که برای خودم چای نریزم و ببینم که این بار چه دمنوشی […]

لذت

با حرص عجیبی نشسته بود و چنان دست هاش رو به سینه زده بود که فکر میکردم، با این گارد بسته، جایی برای حرف زدن باقی میذاره؟ کمی جا بجا شدم و گفتم: در خدمت تون هستم. با عصبانیتی که سعی میکرد کنترلش کنه، گفت:” من که دیگه غمباد گرفتم از دست این زندگی!” فکر […]

سکوت و جای خالی پدر و مادر

هنوز سلام مون به علیک نرسیده، ترکید:” آقای دکتر فکر کنم چاره ای جز جدایی ندارم!” تو دلم گفتم:” از راه برس بعد…” منتظر من نشد، ادامه داد:” واقعا دیگه تحملش رو ندارم.”  یه لیوان آب گذاشتم جلوش. سرخ شده بود و صداش از شدت خشم میلرزید و بلندتر از حد معمول حرف میزد. به […]

فداکاری یا سرکوب خود

نشسته بودم تو ایستگاه اتوبوس،اما…اتوبوس نمی اومد. ممکن بود دیر برسم. گوشیم رو درآوردم که زنگ بزنم اما…آه از نهادم براومد، شارژش تموم شده بود. نگران شدم که نکنه عصبی و مضطرب بشه. تقریبا ۱۵ جلسه ای میشد که می اومد پیشم. وسواس وقت شناسی داشت و این موضوع نقطه ی حساسش بود. حالا هم…یه […]

گاه تکبر نشان از ضعف های پنهان ماست

دومین باری بود که می اومد پیشم. با یه بغض مونده تو گلو که باعث میشد هنوز حرف نزده، رود اشکش جاری بشه. مثل دفعه ی قبل دو سه تا دستمال تو دستش بود و باهاشون بازی میکرد. شروع کردم:” خیلی خوش…” که هنوز کلام منعقد نشده، چنان زار زار گریه کرد که یه لحظه […]