با حرص عجیبی نشسته بود و چنان دست هاش رو به سینه زده بود که فکر میکردم، با این گارد بسته، جایی برای حرف زدن باقی میذاره؟ کمی جا بجا شدم و گفتم: در خدمت تون هستم. با عصبانیتی که سعی میکرد کنترلش کنه، گفت:” من که دیگه غمباد گرفتم از دست این زندگی!” فکر کردم ادامه میده ولی سکوت کرد. پرسیدم:” چرا؟”

انگار منتظر این چرا باشه، منفجر شد. با خشم و صدای بلند و در حالی که به جلو خم شده بود شروع کرد حرف زدن:” چرا داره؟ آخه من برا چی باید بیام مشاور؟ اون شوهر بی فکر و بچه ی ناقص العقلم الان باید اینجا باشن، شما نصیحت شون کنید یه کم آدم باشن.” و دوباره تو مبلش عقب نشینی کرد و گاردش رو با دست به سینه شدن بست.

با آرامش گفتم” پس همسر و فرزندتون نیاز به توصیه و نصیحت دارن.” دوباره براق شد” بله که دارن. پسره ی خنگ، دوزار درس نمیخونه! نمیفهمه تو این مملکت درس نخونی کلاهت پس معرکه است، همه اش علافی، همه اش ورزش همه اش باشگاه همه اش شنا. مسخره کرده. اون شوهرم هم که نگو، فقط کارش اینه بره سرکار بیاد، بره با رفقا فوتبال، نه توجهی، نه مسافرتی، نه چیزی. نمیدونم چه گناهی کردم که گیر اینا افتادم.”

_ یعنی پسرتون به جای درس خوندن دائم میره باشگاه و همسرتون هم  توجه چندانی به زندگی نداره؟

دوباره با اخم خیلی جدی گفت:” پسره حالا چون بهش پیشنهاد بازی تو یه تیم… ” دستش رو به نشانه بی تفاوتی تکان داد و حرفش رو از سر گرفت:” چه میدونم از این تیم های… واترپلو دادن، فکر کرده میتونه سری تو سرا در بیاره. نمیفهمه همه چی درسه.”

_ با توجه به اینکه اونها الان نیومدن، میخواین چیکار کنید؟

برای لحظه ای پشت اون همه خشم و عصبانیت،  استیصال تو چهره اش بالا اومد. نفسی از سر اندوه کشید و گفت:” نمیدونم. هرکاری شون میکنم مشاور نمیان.” بغض هم به دنبال استیصال از راه رسید و راه حرف زدن رو بست. نصف لیوان آب براش ریختم و جلوش گذاشتم. سرش پایین بود و حالا اشکهاش سرازیر شده بود. بعد از سکوتی نسبتا طولانی گفت:” خسته شدم از بس هر روز دعوا کردم.” و بغضش با شدت ترکید و شروع کرد هق هق گریه کردن. جعبه دستمال کاغذی رو جلوش گذاشتم. صبر کردم آروم بگیره. بعد مدتی با همون لحن بغض آلود گفت:” ببخشید نمیخواستم اینطوری بشه.”

_ چطوری؟

نگاهم کرد، آروم تر از قبل شده بود. سر و دستی تکون داد که:” اینطوری گریه کردن.”

_ مگه گریه کردن چه اشکالی داره؟

حیرت تو نگاهش اومد. منتظر موند تا حرفم رو ادامه بدم. با لبخند به نشانه ی خب بگو سر تکون دادم. ثابت نگاهم میکرد، دست آخر با من و من گفت:” گریه کردن نشانه ی ضعفه.”

_ چی باعث شده فکر کنی گریه کردن نشانه ی ضعفه؟

حالت چهره اش نشون میداد که به چالش کشیده شده و در مورد چیزهایی که میخواد بگه، دچار تردید شده. با تانی گفت:” خب آدمهای ضعیف گریه…” حرفش رو قطع کرد. بعد مکثی دوباره چهره اش سخت شد و با لبهای بهم فشرده بهم نگاه کرد و گفت:” من اومدم بهم بگید چیکار کنم پسر و شوهرم آدم بشن، حالا چون گریه افتادم دلیل نمیشه فکر کنید آدم ضعیفی هستم. من اگه ضعیف بودم که تا الان از دست اینا خودکشی کرده بودم.”

لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم. دوباره گاردش رو بسته بود. سربلند کردم:” به نظر خودتون برای تغییر پسر و فرزندتون چیکار میشه کرد؟”

باز ژست بی تفاوتی گرفت، با دستهای به سینه زده:” شما بگید!”

_ گفتید توصیه و نصایح تون جواب نداده، به نظرتون چرا؟

_ برای اینکه نمیفهمن.

_ چه چیزی رو نمیفهمن؟

_ اینکه من خیر و صلاح شون رو میخوام.

_ پس شما خیر و صلاح اونها رو میخواین ولی اونا درک نمیکنن.

_ دقیقا! هر چی میگم باز کار خودشون رو میکنن.

_ بهشون چی میگید؟

همینطور دست به سینه، تند تند شروع کرد ردیف کردن جملاتی که احتمالا مثل نوار روزانه تکرار میکنه تا باعث تغییر همسر و فرزندش بشه:” هزار بار گفتم درس بخون، شنا واست نون و آب نمیشه. آخرش میمونی گوشه خیابون با این درس خوندن هات. یه ذره از حمید یاد بگیر. دائم کله اش تو کتابه. تو آخه چرا درس نمیخونی؟به اون شوهرم هم هر چی میگم که بابا یه گلی بخر یه کادویی یه توجهی، انگار نه انگار. با دیوار حرف میزدم تا حالا ریخته بود والا!”

_ به نظرتون اگه اونا عوض نشن و تا آخر عمر با وجود نصایح شما کار خودشون رو بکنن، شما چیکار باید بکنید؟

با شنیدن این سوال دوباره رفت تو فاز استیصال و بغض و باز کار به گریه ختم شد. نتونست جلوی ریختن اشکهاش رو بگیره. بعد از اینکه این بار اساسی اشک ریخت گفت:” راستش نمیدونم. احتمالا دق میکنم از دست شون آخر.” و با شدت بیشتری گریه کرد. وسط گریه هایش گفت:” اصلا مگه چاره ی دیگه ای هم جز حرص خوردن دارم؟!”  آروم گفتم :” بله دارید!” اشکهاش رو با دستمال از صورتش گرفت و با ناباوری نگاهم کرد:” چه راهی؟” نمیدونستم آمادگی داره یا نه اما، به نظرم باید میگفتم، و گفتم:” پذیرش!” چشماش گرد شد:” پذیرش؟”

_ بله.

_ این که گفتید یعنی چی؟

مکث کردم تا بیشتر با خودش این کلمه رو سبک سنگین کنه. قیافه اش جدی شده بود و تو نگاهش انتظار برای شنیدن پاسخ من به وضوح دیده میشد.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:” ما در طول زندگی برای خودمون چهارچوبها و باید نبایدهایی در مورد همه چیز تعریف میکنیم و وقتی اتفاقات، آدمها یا حتی خودمون خارج از اون چهارچوبها قرار میگیرن، به دست و پا می افتیم برای تغییر دادن واقعیات موجود، اونوقته که به شدت بهم می ریزیم و حال مون بد میشه.”

سریع پرید وسط حرفم که:” معلومه که تو زندگی باید چهارچوب داشت وگرنه که…” یه لحظه به خودش اومد” ببخشید میگفتید.” با لبخند و مکث ادامه دادم:” وقتی چهارچوبها سلیقه ای میشه و بر اساس واقعیت نیست مدام حال ما رو بد میکنه.” و باز طاقت نیاورد:” و این یعنی چی؟”

_ یعنی من پذیرش ندارم. آدمها و اتفاقات و… رو دارم با ذهنیتم میبینم نه اونطوری که هستن.

تند شد:” یعنی میگید من بپذیرم که پسرم شنا دوست داره درس دوست نداره؟ یا شوهرم همینی هست که هست؟ بعد اونوقت جای تغییر تو زندگی کجاست؟ مگه نه اینکه آدمها باید خودشون رو درست کنن؟ خب تکلیف این موضوع چی میشه؟”

آروم گفتم:” آدمها باید خودشون رو درست کنن نه اینکه ما از بیرون با فشار بخوایم درست شون کنیم.”

با دست به نشانه ی توقف، به سمتم اشاره کرد:” شرمنده همینجا وایسین!” دستش رو پایین آورد و با حرص گفت:” اینطوری که هیچ کس تغییر نمیکنه. همه دوست دارن همونطوری که هستن زندگی شون رو بکنن. خب اینکه نشد. بنابراین من به عنوان مادر و همسر باید دست به کار بشم.”

_از دست به کار شدن هاتون نتیجه ای هم گرفتید؟

ساکت شد. با لحنی تلخ جواب داد:” نه!”

_ برا همین میگم پذیرش.

اخم هاش تو هم بود اما حالا دیگه به شدت قبل تو خودش فرو نرفته بود، حتی دست به سینه هم نبود. گاردش باز شده بود اما برای درک پذیرش، زمان لازم داشت. مدت کوتاهی در سکوت نشست بعد سر بلند کرد و به ساعت نگاه کرد. با حالتی مردد پرسید:” برای کی دوباره وقت بگیرم؟” لبخند زدم:” هفته ی آینده می بینمتون.”

3 پاسخ برای “رؤیای بر باد رفته

  • فاطمه گفت:

    عالییییی بود.ممنون

  • معصومه گفت:

    عالی بود. بدون پذیرش افراد و یا اتفاقات زندگی، یا زندگی غیر ممکن میشود یا بسیار سخت میگذرد تا تمام شور

  • پارسا گفت:

    فرصتی که در اتاق مشاوره آقای دکتر ایجاد میشه که مراجع بتونه عصبانیتش رو بروز بده و کسی بهش برچسب نمیزنه و احساسش پذیرفته میشه تجربه عالی هست…ما اشتباهی که می کنیم این هست که فکر می کنیم پذیرش یعنی تایید حرف طرف مقابل که بعد از آشنایی با آقای دکتر من متوجه شدم با پذیرش ، اتفاقا فرد به مرور تغییرات مثبتی در خودش ایجاد می کنه…