هنوز سلام مون به علیک نرسیده، ترکید:” آقای دکتر فکر کنم چاره ای جز جدایی ندارم!” تو دلم گفتم:” از راه برس بعد…” منتظر من نشد، ادامه داد:” واقعا دیگه تحملش رو ندارم.”  یه لیوان آب گذاشتم جلوش. سرخ شده بود و صداش از شدت خشم میلرزید و بلندتر از حد معمول حرف میزد. به لیوان آب حتی نگاه هم نکرد. دست به سینه  نشست و نگاهش رو به سمت دیگه ای دوخت. عین بچه ای که قهر کرده باشه. آروم پرسیدم:” چی شده؟” اشکهاش ریخت. عضلات صورتش از شدت خشم میلرزیدن، با همون صدای لرزان گفت:” خداروشکر تو این 5 سال بچه دار نشدم، وگرنه نمیدونستم بچه مو کجای دلم بذارم.”  سعی میکرد گریه شو نادیده بگیره. هنوز با همون ژست قهرآلود اولیه نشسته بود. گریه ، تاثیری روی سایر حالاتش نذاشته بود. انگار قصد نداشت به اشکهاش محل بذاره. همین که اومدم دوباره ازش سوال کنم ، نگاهش رو برگردوند سمتم:” میدونین چیه آقای دکتر؟! مادرشوهر من از اون آدماییه که معروفن با پنبه سر میبرن. یعنی تواین 5 سال از بس حرص خوردم غمباد گرفتم…” دوباره بهم ریخت. بالاخره لیوان آب رو برداشت و چند قلپی خورد. نفس تازه کرد:” راستش من تو همون دوران عقد فهمیدم اما گفتم درست میشه، ولی نشد. ”

_ مگه چیکار میکنه؟

_ مدام در نهایت ادب داره نیش و کنایه میزنه، بدون ابنکه ذره ای صداش بره بالا یا تند بشه.

_ مثلا چطوری؟

_مثلا میریم مهمونی در کمال آرامش بدون اینکه یه عضله تو صورتش تکون بخوره میگه:” این لباس خیلی به هیکلت میادها ولی چقدر بد رنگه. عین روح شدی.” بعد هم فکر میکنه با مهربونی حرفش رو زده. اوایل محل نمیدادم ولی هی داره بدتر وبدتر میشه. واقعا یه موقع هایی دلم میخواد بزنم تو دهنش.”

دستهاشوروی پاهاش تو هم قفل کرد و سرش رو پایین انداخت:” شوهرم که اصلا نمیفهمه رفتار مادرش چقدر زشته، مدام بهم میگه تو آدم بی ظرفیتی هستی. اون سری رفتیم عروسی، برگشته تو جمع میگه:” ماشاالله به لیلای عزیزم ، کی حامله شدی بی خبر؟ “و بعد که دید دارم هاج و واج نگاش میکنم گفت:” آخه پیرهنت همچین گل و گشاده که فکر کردم حامله ای.”

_ چرا این حرفها آزارت میده؟

_ بیشتر از حرفهای اون، از توهم خودش و دیگران کفری ام. این که همه فکر میکنن مادرشوهرم آدم مهربونیه و با کسی دعوا نمیکنه؛ اما سرآمد تو ذوق بزن های عالمه. چنان با آرامش آدم رو خرد و تحقیر میکنه که…” و سکوت کرد. پرسیدم:” دیگران چطور متوحه نمیشن؟”

با لبخند گفت:” چون بدون هیچ تغییر حالتی تو چهره یا لحن این حرفها رو میزنه. با یه لبخند همیشگی که رو صورتشه بدون اینکه به عکس خیلیا چشم و ابرو بیاد. همیشه هم در برابر بالا رفتن صدای اطرافیان میگه:” با زبون خوش همه چی حل میشه، چرا داد میزنین؟” حتی مادر خودم هم بهم میگفت که حاج خانم خیلی خوش اخلاقه تو الکی گیر میدی تا این آخری..

_این آخری؟

_ راستش از بس شوهرم و مامانم گفته بودن تو گیر میدی داشت باورم میشد که مشکل از منه، اما چند تا اتفاق باعث شد بفهمم  دیگران هم همین حس رو نسبت به مادرشوهرم دارن. من کلا از جمع های خاله زنکی خوشم نمیاد، اما چند وقت پیش مهمونی زنونه بود خونه ی خاله ی شوهرم، ولی مادر شوهرم نیومده بود. در کمال حیرت دیدم همه دارن در مورد همین رفتارهاش حرف میزنن و ازش چقدر دلخورن. اینا به کنار، سر مهمونی پاگشای برادرم، مامانم اصرار کرد مادرشوهر و پدرشوهرم هم باشن. مادرشوهرم با دیدن زن داداشم گفت: خانم صادقی مبارکه انشاالله به پای هم پیر بشن. بعد گفت:” فقط .. عروس تون بدون آرایش هم دیدین؟” یعنی در لحظه آب شدم جلو خونواده ام. مامانم نفهمید. با تعجب نگاش کرد. مادرشوهرم هم ادامه داد:” آخه دستاش خیلی سیاه تر از صورتشه. ” یعنی قیافه ی من و مادرم رو تصور کنین. بعد شوهرم میگه:” مامان من بد حرف نمیزنه تو بد برداشت میکنی”. و با حرص نفسش را بیرون داد.

_ در مواجهه با مادرشوهرت چی تو ذهنت بالا میاد؟

توقع داشتم مدتی فکر کنه اما بدون تامل گفت:” معلم ریاضی دوم دبیرستانم. چنان نگاهش تیز شد که حس کردم به جای من، داره معلم مذکور رو میبینه:” اونم دقیقا همینطور بود. با ملایمت له ات میکرد و دیگران نمیفهمیدن و مدام میگفتن:” تو چقدر حساسی”

_ اون چیکار میکرد؟

_ مثلا میگفت:” لیلا جان عزیزم تو که اینقدر خنگ نبودی. چرا این مثبت و منفی رو ندیدی؟ با توجه به اون همه مسئله ای که حل کردی الان نباید همچین اشتباه فاحشی بکنی.” و اصلا متوجه نبود که با این حرفش عملا بهم گفته خنگ!”

_ پس هروقت مادرشوهرت یه چیزی میگه خاطرات اون موقع هم میاد بالا؟

_ دقیقا! انگار خانم لطیفی دوباره داره با قربون صدقه بهم فحش میده.

اصطلاحش جالب بود. با لبخند گفتم:” اصطلاح جالبی بود، با قربون صدقه داره بهم فحش میده.”

با ناراحتی گفت:” باور نمیکنین، شدم لیلای سال دوم دبیرستان. عین همون موقع افتادم به خودخوری.عصبی شدم. همه اش دارم با همه دعوا میکنم. یه لحظه ذهنم آروم نمیگیره. نمیدونم چطور از پس این زن بربیام. دیگه افتادم به فکر جدایی.”

_ از کجا معلوم که بعد جدایی دوباره با یه خانم لطیفی دیگه روبرو نشی؟

سرش پایین بود و تو فکر. بعد چند لحظه سر بلند کرد . فهمیدم جای دیگه بوده. آه کشید:” شرمنده! جمله ی آخرتون رو نشنیدم.” کمی سکوت کردم که برگرده. نگاهش که نشون داد دوباره برگشته، گفتم:” از کجا معلوم که بازم با خانم لطیفی دیگه ای مواجه نشی؟” اخم هاش رو کشید تو هم با چشمهایی که تنگ شده بودن. آروم پرسید: “یعنی چی؟ ”

_یه چیزی تو درون خودت این آدمها رو وارد زندگیت میکنه. با جدایی فقط برای مدتی مادرشوهرت حذف میشه اما دوباره سروکله ی یه نفر شبیه همین دو تا آدم تو زندگیت پیدا میشه.

سکوتش طولانی شد. خیره شده بود بهم و فکر میکرد. بعد مدتی گفت:” نمیفهمم چی میخواین بگین؟!” بعد در حالی که دستهاش رو تکون میداد، گفت:” یعنی میفهمم یه چیزی هست ولی نمیدونم چیه…” لبخند کمرنگی زد. شمرده تر گفتم:” وقتی سرو کله ی دو تا آدم مشابه تو زندگیت پیدا میشه که آزارت میدن؛ یعنی اینجا نقطه ی چالش توئه. باید از پس این چالش بربیای. با حذف یا فرار ، فقط فراخوان میزنی برای ورود نفر بعدی به زندگیت.” متعجب اما متفکر نگاهم کرد. سکوتم رو که دید گفت:” خب؟”

_ باید ببینی تو وجودت داری چی میشنوی؟

باز هم سکوت کرد. بعد چند دقیقه گفت:” الان نمیتونم ابتدا به ساکن بگم. باید فکر کنم.”

_ پس این هفته کامل و دقیق بشین فکر کن که در مواجهه با چنین موقعیتهایی چه چیزهایی تو درونت میشنوی؟! چه احساساتی برات زنده میشن؟! یادداشت شون کن هفته ی بعد در موردشون با هم حرف میزنیم.

در حالی که بلند میشد گفت: حتما. حتما فکرمیکنم و یادداشت برمیدارم…

_