دومین باری بود که می اومد پیشم. با یه بغض مونده تو گلو که باعث میشد هنوز حرف نزده، رود اشکش جاری بشه. مثل دفعه ی قبل دو سه تا دستمال تو دستش بود و باهاشون بازی میکرد. شروع کردم:” خیلی خوش…” که هنوز کلام منعقد نشده، چنان زار زار گریه کرد که یه لحظه جا خوردم. خوشم می اومد که وسط هق هق و گریه، حرفش رو هم میزد:” اصلا میدونین چیه آقای دکتر؟! من خیلی احمق بودم که با این آدم ازدواج کردم.” و با شدت بیشتری گریه کرد. منتظر من نشد، وسط گریه ادامه داد:” من خوش باور ساده رو بگو. فکر کردم این همون مردی یه که قراره زندگیم رو به پاش بریزم.” نفسی تازه کرد:” اصلا واسش هیچی مهم نیست. ذره ای عاطفه و محبت نداره. همه اش یا دنبال کار خودشه یا دنبال کارای خونواده اش. تا حرف میزنم هم میگه من از اول همینجوری بودم. بهت گفته بودم اولویت اولم خونواده ام هستن. حالا انگار ننه اش هنر کرده وایساده اینو بزرگ کرده بدون بابا…” و با حالتی قهرآلود سکوت کرد.

از فرصت استفاده کردم:” چند ساله ازدواج کردین؟” خودش رو جمع و جور کرد و با بغض گفت: “سه سال”

_ و همسرت از اول همینجور بود؟

_ نه آقای دکتر اوایل همه چی خوب و رمانتیک بود ولی بعدش کم کم کمرنگ شد.

_یعنی چطوری کمرنگ شد؟

مکث کرد. رفت توی فکر. بعد مدتی گفت:” خب… مثلا اوایل مدام گل میخرید، قربون صدقه ام میرفت. الان به مناسبتی از این کارا میکنه، تولدی، روز زنی… ولی اون موقع دم به دقیقه گل و کادو میخرید…”

_پرسیدی چرا الان اینکارو نمیکنه؟

_ میگه اینا مال دوران نامزدی و عقده. بعدش دیگه مسخره اس. و بعد در حالی که دوباره اشکهاش جاری شده بود ادامه داد:” تازه میفهمم که میگن تا زیر یه سقف نرین نمیفهمین چه خبره…” و دوباره گریه کرد. خواستم سوالی بپرسم که یهو عصبانی گفت:” کلا شما مردا همینطوری هستین.” تا اومدم بپرسم چطوری؟ ادامه داد:” واستون فقط خونه ی مرتب و تمیز و زن ترگل ورگل و غذای خوشمزه مهمه. همیشه باید همه چی به دل شما باشه. ما زنهای بذبخت هم باید عین مستخدم خدمات رسانی کنیم.” و باز با همون حالت قهر سکوت کرد. پرسیدم:” احساس مستخدم بودن داری؟” با حرص روبرگردوند طرفم و گفت:” بله دقیقا! شما مردا زن نمیگیرین که! زن به اسیری میبرین!”  میدونستم مخاطبش شوهرشه نه من.

پرسیدم:” از انجام کارهای خونه دچار چه احساسی میشی؟” با لحن قهرآلود و پر از بغض گفت:” فکرمیکنم مستخم هتلم. نه زن خونه! از بی توجهی هاش حرصم میگیره. میگه تو چقدر نق میزنی؟ چقدر گیر میدی؟ هی میگه سه سال گذشته، هنوز یه دلمه درست نکردی. خب منم…” و دوباره گریه کرد. وسط گریه گفت:” خب من از اول گفته بودم که از کارای خونه و آشپزی بدم، میاد نمیدونم چرا نمیفهمه؟! اون سری مامانم دلمه درست کرده براش فرستاده، میگه تا کی مامان من و تو دلمه درست کنن بفرستن. بعد که بهش میگم چرا بهانه میگیری؟! میگه تو نمیخوای بزرگ بشی.” و بعد از مقادیری گریه، دوباره گفت:” اصلا ازدواجم از اول اشتباه بود. انتخابم غلط بود.”

_ چرا انتخابت غلط بود؟

با چنان خشمی چرا رو به خودم برگردوند که جاخوردم:” چرا؟ چرا داره به نظرتون؟ زن نمیخواد که! کلفت میخواد! توقع داره هروقت میاد خونه بوی غذا تو خونه باشه… “این جمله رو با حالت تمسخر آمیزی گفت و بعد مکث کوتاهی با همون خشم ادامه داد:” فکر کرده من سرآشپز هتلم.”

_ توقع داری برات چیکار کنه که نکرده؟

نفسش رو با غیظ داد بیرون :” توقع؟”  پوزخند زد:” دیگه اصلا آدم رمانتیکی نیست. شده عین بقیه ی مردای دوروبرم. زندگی معمولی زناشویی. من اصلا از این موضوع خوشم نمیاد. تا حرفی هم میزنم همه میگن زندگی مشترک همینه دیگه! اصلا نمیخوام زندگی مشترک این شکلی. ”

_ تا حالا شده ازش بخوای بشینین با هم در مورد دغدغه هاتون حرف بزنین؟

_ ببخشیدها آقای دکتر! مگه شما مردا به جز خودتون به کس دیگه ای هم فکر میکنین که دغدغه هاش براتون مهم باشه؟

_ الان میخوای من چی بگم؟

با حرص تو چشمام نگاه کرد :” فکرمیکنم به آخر خط رسیدم. باید طلاق بگیرم، نظر شما غیر از اینه؟”

لبخند زدم :” یعنی واقعا همه ی راهها رو رفتی و رسیدی به این نقطه یا نه؟ ممکنه راههای دیگه ای هم باشه که نرفتی و امتحان نکردی؟”

مکث کرد. دو سه بار دهن باز کرد برای حرف زدن، ولی سکوت کرد. بعد کلی من و من گفت:” شاید… درست نمیدونم.” نگاهی به ساعت انداختم، وقتش تموم شده بود. حرکتم از چشمش دور نموند. به ساعت نگاه کرد و آهی کشید و در حین بلند شدن پرسید:” وقت بعدی رو برای کی بگیرم؟”

_ هفته ی آینده همین ساعت منتظرتونم.