فداکاری یا سرکوب خود

از همون جلسات اول مشاوره متوجه شدم ، فداکاری یا سرکوب  خود برای اون فرقی نمیکرد.  با

تاکید از کارش دفاع میکرد:”  مادر بودن صرف و فدا کردن خودش برای بچه هاش و اینکه مادر خوب

مادریه که ازهمه چیزش به خاطر بچه هاش بگذره و از اینکه به عکس خیلی از  زنان اجتماع، به

جای ادامه تحصیل و کار و بدست آوردن جایگاه اجتماعی، نشسته  بچه هاش رو بزرگ کرده تا

کمبودی نداشته باشن؛ حرف میزد.” اما… بغض سنگینی ته صداش بود.

یه بار که باز داشت در این مورد با تاکید صحبت  می کرد، گفتم:” من احساس میکنم که شما بغض

کردین یا اینکه واقعا بغض دارین؟”

در کمال تعجب یهو اشکاش ریختن، بی مقدمه! در حالی که تو کیفش دنبال دستمال میگشت،

گفت:” اتفاقا از اینکه خودم رو فدای بچه هام کردم اصلا ناراضی نیستم!”

 – پس چرا گریه میکنی؟

سکوت کرد و به گریه ی آرومش ادامه داد، بعد گفت:” نمیدونم یه وقتایی چم میشه!”

میدیدم که رفته تو لاک دفاعی و نمیخواد بپذیره که داره به خودش دروغ میگه:” من از انتخابم خیلی

راضی ام. الان هم میبینم بچه هام چقدر  مودب تر و درس خون تر و حرف گوش کن تراز بقیه ی بچه

هان…”

– و اگه با وجود فداکاری شما، درس خون و مودب و حرف گوش کن نمیشدن… چی؟ بازم از کارت

رضایت داشتی؟

بهم تیز خیره شد:” برای چی نباید اونی بشن که من میخوام؟ من که تمام زندگیم رو ریختم پاشون،

برا چی  فداکاریهام نباید نتیجه بده؟؟؟”

– واقعا چرا؟ فداکاری یا سرکوب خود ؟  اینو با نگاهی پرسشگر ازش پرسیدم. هنوز متوجه نشده

بود. انگار علت مراجعه اش رو فراموش کرده بود. پرسیدم:” مشکلت با دخترت  حل شد؟”

نفسی از سر نارضایتی کشید:” نه! هنوزم جوابم رو میده!  فکر میکردم مدرسه اش رو عوض کنم

بهتر بشه،  ولی اصلا مدرسه ی خوبی نیست. اخلاق بچه ام رو خراب کردن… حاضر جواب شده…”

– شاید به خاطر شروع بلوغش باشه…

دست به سینه شد:” اصلا هیچ ربطی نداره! مدرسه هه خوب نیست، هر کی از راه رسیده ثبت

نام کردن، معلومه بچه ام با هر آدمی سروکار پیدا میکنه… ششم تموم شه درش میارم…”

پرسیدم:” باهاش  حرف هم زدی؟”

– بله !خیلی جدی ! چه اعتماد به نفس و اطمینان به خودی تو لحن و نگاهش بود:” به دخترم گفتم

که من عمرم رو پای آینده و سعادت شما تلف نکردم که مثل بقیه بشین. شما باید بهترین موفق

ترین، مودب ترین و درس خون ترین بچه باشین. شما باید تک باشین. آدمهای موفق بین بقیه

میدرخشن. باید مثل الماس باشین وگرنه سنگ ریزه که همه جا ریخته…”

– و جواب دخترت  چی بود؟

– دختره ی بی چشم و رو بدون جواب رفت تو اتاقش، منم رفتم دنبالش و گفتم:” نشنیدم چی

گفتی.” اونم زل زد تو چشمام گفت:” الان حال ندارم باهات حرف بزنم…” منم زدم تو گوشش.

سکوت منو که دید در دفاع از خودش گفت:” بچه باید ادب بشه!”

گفتم:” به نظرت الان ادب شد؟ به حرفت گوش داد؟”

لبهاش رو جمع کرد، نمیخواست مسئولیت کارش رو قبول کنه:” برا همین اومدم بهم راهکار بدین، از

پس این دختره بر بیام. میترسم همه ی آرزوهام رو به باد بده…”

فداکاری یا سرکوب خود

مدال طلا

دست به سینه نشسته بود جلوم. از اون دست ژستهایی که:” من اینجام که هر چی میگم شما تایید کنی.” لبخند زنان نشستم: ” خوش

مشاهده
گاه تکبر نشان از ضعف های پنهان ماست

تکبر

«تکبر» داستانی دیگر از اتاق درمانگر چند سالی میشد که در کارگاههایم شرکت میکرد. برام جالب بود که در طی این چند سال، هنوز هم

مشاهده
اسب حیوان نجیبی است

اسب حیوان نجیبی است

فیلم اسب حیوان نجیبی است ، درباره یک مجرم فراری است که به مدت ۲۴ ساعت از زندان مرخصی گرفته و با پوشیدن لباس یک

مشاهده