به برگه ام نگاه کردم. جلسه پنجم بود که می اومد پیشم. همیشه فرق داشت، تو همه چیز؛ از پوشش گرفته تا نحوه ی صحبت کردن تا لوازمی که استفاده میکرد.

برا همین به عکس جلسه ی اول تصمیم گرفتم که برای خودم چای نریزم و ببینم که این بار چه دمنوشی رو میکنه. از راه رسید و مثل دفعات قبل، فلاسکش رو درآورد. بعد هم در حین ریختن دمنوش برای جفت مون شروع کرد به صحبت:” خداروشکر تونستم خودمو به موقع برسونم.

رییسم دقیقه آخر کم مونده بود دستمو بذاره تو پوست گردو، ولی من زودتر در رفتم. ” و راضی از این کارش، ریز خندید. توی دو تا فنجون روی میزم دمنوش ریخته بود و داشت در نهایت ظرافت دمنوش میخورد. گاهی فکر میکردم برای چی میاد پیشم؟ با لبخند گفت:” راستش هفته ی بدی داشتم.”

در حین برداشتن فنجونم تشکری کردم و پرسیدم:” چرا بد؟”

_ بچه ام دائم مریض میشه ، این هفته هم حالش خیلی بد شد. مجبور شدم ببرمش چند تا دکتر.

_ بیماری خاصی داره؟

_معلوم نیست چشه؟! همه اش دارم بهش داروی تقویتی میدم اما بازم تند تند مریض میشه. مونده فقط آنفولانزای خوکی بگیره… یعنی هرچی انواع و اقسام سرماخوردگی و آنفولانزاس تا الان گرفته…

دوباره خشم توی صداش بود:” ماشاالله شوهرم که دائم به خاطر شرکت یه پاش اینجاس یه پاش اونور. تمام زندگی رو انداخته رو دوش من… حالا خوبه خودش و خونواده اش پا گذاشته بودن رو حلق من و بچه میخواستن…”

_ یعنی تو بچه نمیخواستی؟

صدای نرم و خانومانه اش کم کم داشت خشن میشد:” نه که نمیخواستم! از بس که تو گوش شوهرم خوندن که زنت ایراد داره ، بچه دار شدم که بفهمن من عیب و ایراد ندارم. اینا به کنار، هر  چی درمیاره دو دستی تقدیم خونواده اش میکنه. دریغ از یه تومن از پولش که بیاد تو زندگی خودمون. نه یه خونه از خودش داره نه یه ماشین. همه چیزش تحت تملک خونواده شه… ” همونطور که فنجون تو دستش بود، دندون هاش رو بهم فشرد و گفت:” موندم اصلا کجای زندگی من و حسام وایساده؟!” و ته فنجونش رو سر کشید.

_ در مورد مریضی حسام باهاش حرف زدی؟

پوزخندی زد:” زنگ میزنم ، جواب نمیده. پیام میده جلسه ام زنگ میزنم. فکر کرده من بچه ام.”

_ یعنی فکر میکنی به دلیل دیگه ای جواب تماس هات رو نمیده؟

_ بله ! از ترس داداش جونش که مبادا به مامان جان خبر بده و مدیریت رو ازش بگیرن.

_ در این حد؟

_ بله! شوهر من برده ی مامان باباشه! چون اگه حواسش رو جمع نکنه، هیچی از ارث میراث ننه باباش بهش نمیرسه. الان خونه ی ما به اسم مادرشوهرمه، ماشین مون هم. همه ظاهر زندگی مون رو که میبینن کلی به به و چهچه میکنن اما نمیدونن که…

صداش میلرزید. به سختی صداش رو کنترل میکرد. اونقدر به خودش فشار آورد تا بغضش رو قورت داد. ادامه داد:” خسته شدم! دلم میخواد برم حسام رو بندازم جلوشون و برم دنبال زندگیم. دیروز داروهاش رو نمیخورد، بهش گفتم:” اگه دواهات رو نخوری میبرمت میندازمت خونه ی آقا بزرگ و دیگه هم نمیام دنبالت. ” تا اینو گفتم تندی داروهاش رو خورد. خدارو شکر اصلا اونا رو دوست نداره.”

_ قبلا هم جملاتی از این دست بهش گفتی؟

با انگشتاش داشت فنجون رو میچرخوند و فکر میکرد:” آره به نظرم. یه موقع هایی از این چیزا بهش میگم. علی الخصوص وقتایی که از دست خودش یا باباش عصبانی میشم. ”

بعد با لحن خسته ای ادامه داد:” خب خسته شدم از دست جفت شون. من که بچه نمی خواستم.، اون میخواست. خودشم که نیست بتونم بهش حرفم رو بزنم. اینم که دائم مریضه، بهانه میگیره. منم سرکارم گرفتارم. نمیتونم خودم رو همه اش معطل نیم وجب بچه کنم که!”

_ حسام مهد کودک میره؟

_ نه بابا! پرستار گرفتم براش . همینجوریش دائم مریضه، وای به روزی که بره مهد! فکر کنم کلا بمیره راحت بشم!

_ اینقدر ازش بدت میاد؟

انگار یهو به خودش اومده باشه ، سربلند کرد و به چشمام خیره شد:” از کی؟”

_ از حسام؟!

چشماش گرد شد:” من کی گفتم از بچه ام بدم میاد؟” بعد اخم هاش رو کشید تو هم :” من عاشق بچه ام هستم. تمام زندگیم رو به پاش ریختم. همه ی عمر و وقتم رو گذاشتم براش. برا چی میگین از بچه ام بدم میاد؟”

_ همین چند دقیقه پیش…

دستش رو به نشانه ای توقف آورد بالا. بعد دست به سینه شد:” آقای دکترمن عاشق بچه ام هستم. حالا چهار تا کلمه باهاتون درددل کردم قرار نیست بل بگیرین، بگین از بچه ام متنفرم.”

_ خب چه اشکالی داره یه وقتایی آدم از بچه اش متنفر باشه؟

_مادری که از بچه اش متنفر باشه مادر نیست، دروغ میگه مادره.

_یعنی ممکن نیست در عین دوست داشتن کسی ، گاهی ازش متنفر بشی؟

چپ چپ نگاهم میکرد اما در سکوت. ادامه دادم:” عشق و نفرت دو روی یه سکه ان. ” بعد فنجون رو بلند کردم و پرسیدم:” دمنوش امروز چی بود؟” هنوز داشت چپ چپ نگاهم میکرد. با مقادیری بدگمانی گفت:” گل گاو زبون و لیمو امانی.”

_ چرا این دو تا با هم؟

_ اینا باید با هم خورده شن . چراییش رو دقیق نمیدونم ،ولی یه چیزی تو مایه های مصلح هم هستن و اینا…

_عشق و نفرت هم دوروی یه سکه هستن. عشق و نفرت مکمل هم هستن، مثل شب و روز. متضاد هستن اما با همن. هر چیزی با متضادش معنا پیدا میکنه. اگر نفرت نباشه عشق هم نیست. عشق و نفرت با هم معنا پیدا میکنن. برعکس تصور عموم ، نفرت به معنای دوست نداشتن نیست، نفرت عشقی یه که برعکس شده.

وقتی نسبت به یه نفر بی تفاوتی، دیگه دوستش نداری و برات مهم نیست چه بلایی سرش میاد. اما وقتی از یه نفر متنفری یعنی تو یه بخشی از وجودت هنوز هم دوستش داری.

با قیافه ای جدی، دست به سینه به حرفهام گوش داد. بعد سرش رو بالا گرفت و با ژستی خاص گفت:” من نیومده بودم برام فلسفه بافی کنین. از اینکه هیچ وقت بهم راهکار نمیدین، کلافه میشم.

حس میکنم دست خالی دارم میرم. شما مثل بقیه مشاورها به آدم راهکار نمیدین. ” و بعد در حالی که کیفش رو برمیداشت و فلاسکش رو تو کیفش میذاشت گفت:” من هیچ وقت از بچه ام متنفر نمیشم . بچه ام همه چیزمه. خداحافظ.”

 

 

 

یک پاسخ برای “عشق و نفرت

  • معصومه گفت:

    واقعا چقدر نابینا هستیم. چقدر توهم مادر یا پدر بودن داریم، اونم از نوع خوبش!!!! توهم اینکه من همه ی زندگی و جوونی و عمرم رو به پای بچه ام یا بچه هام ریختم ولی اونا قدر نمیدونن…. واقعا چقدر مراقب حرفهایی که درباره یا به بچه هامون می‌زنیم هستیم؟ واقعا داستان دردناکی بود.