مقدمه

همه ی ما از قبل ذهنیت هایی  در ذهن خود داریم که بی تاثیر دررفتارمان در تعامل با دیگران نیست. این موضوع باعث می شود به  واقعیت امر خوب نگاه نکنیم و مسائل را آن طور که هست نبینیم اما مهمترازخوب دیدن، پذیرفتن مشکل است. معنی آن،  این نیست که مشکل را قبول کرده و بدون حل باقی بگذاریم. وقتی میپذیریم که مشکلی داریم یعنی آن را مقابل خود می بینیم نه پشت سرخود ، چیزی که پشت سر ماست و نمی بینیم برای ما ترس واضطراب به همراه دارد که خود باعث می شود برای رهایی ازآن مدتی واقعیت را انکار کنیم. در وحشت ازسختی مشکلات، اشتباه کردن، تائید نشدن و قضاوت شدن، طرد شدن ویا ازدست دادن رابطه هاست که  افکار منفی به سراغ ما می آید وآنها را  در ذهن مرور می کنیم و باعث می شود فرار را انتخاب کنیم و به نوعی سرپوش بگذاریم تا مبادا دیگران متوجه مشکلات ما بشوند و غرورمان لگد مال شود. گاهی نپذیرفتن مشکل، ازترس از دست دادن تائید ومحبت دیگران و یا  اعتماد آنها به ما ست. گاهی نمی خواهیم مسئولیت خود را درقبال بوجود آمدن آن مشکل بپذیریم. وقتی می پذیریم مشکلی داریم  احساساتمان واقعی تر می شود. قدرت تجزیه وتحلیل مساله را می یابیم. بعد از پذیرش است که می توانیم با ذهنی باز و روشن به مسائل نگاه کرده و با آرامش و بدون استرس گره های کور را باز کنیم.  

پذیرش یا انکارمشکل درروابط همسران

انسانها نیازمند آفریده شده اند. همین نیاز است که او را در راه رشد و طلب وتعامل با دیگری قرار می دهد. نیازهای اساسی او که عبارتند از نیاز به بقا، قدرت، عشق تعلق، آزادی، تفریح و لذت، همواره با او هست واو نمی تواند آنها را سرکوب و کتمان کند. شاید درجه ی آن  درطول زندگی اش متفاوت باشد اما هرگز ازبین نمی- رود. میزان این نیازها در افراد متفاوت است واین نیازها تنها وقتی معنا پیدا می کند که فرد با دیگری تعامل داشته باشد و گرنه نیاز، به خودی خود وجود نداشت . هنگامی که با فرد دیگر ارتباط برقرار می شود از تنش و تضاد گریزی نیست زیرا  نیازهای انسان از فردی به فرد دیگر متفاوت است. این تفاوتها اختلاف نظر، و اختلاف نظرها مشکل  ایجاد می کند. گفتیم نیازها در انسان درزمان های مختلف متفاوت است .حال زمان نیاز به عشق، دوست داشتن و دوست داشته شدنش رسیده است و عشق لحظه ای دراوپدید آمده واورا مجذوب گفتار، رفتارومنش، ظاهروجسم، موقعیت اجتماعی، اعتبارویا حتی تنها یکی از این موارد معشوق ومعشوقه  کرده است. ابتدا شناخت خوبی از او ندارند ولی لحظه ای از فکرکردن به او دست برنمی دارد، هرلحظه می خواهد کنار اوباشد، بدون او احساس نا آرامی و بی قراری می کند، حاضر است هرکاری بکند تا به او برسد. اینک که به او رسیده و اورا همواره کنار خود دارد، مجاورت مداوم با او دیگر، آن اثرو اهمیت اوایل را ندارد و از میزان جذابیت عشقشان کاسته شده است. این به آن معنی نیست که عشق به همینجا ختم می- شود بلکه اینک به یکدیگر پیوسته اند و فهمیده اند که عاشق یکدیگرند و حال باید برای تداوم آن تلاش کنند و رابطه ای ایده آل برقرار کنند. عشق واقعی، سختی ماندگاری عشق وتعهد و مسئولیت نسبت به معشوق است و حلاوت آن بیش ترازعاشق شدن است وگرنه راحت می توان عاشق شد و عشق قبل را فراموش کرد. افرادی که شکست عشقی می خورند اگر در مراحل اول این اتفاق برایشان بیفتد،  چندان دشوار نیست که فراموش کنند. آنجایی سخت می شود که نسبت به یکدیگر صمیمی شده اند. اگردراوایل عاشقی ازهر عاشق و معشوقی سئوال شود که عشقشان به یکدیگر چگونه است آنها تصور می کنند هیچ کس مثل آنها نیست. این خود دلیلش همان تفاوت درمیزان نیازهرکس به دوست داشته شدن ودوست داشتن است. پس علت سردی و تنش در میان زوجها چیست؟ آیا علت آن مشکلاتی که کم کم ایجاد می شود است؟ آنها که همدیگر را بسیار دوست دارند و حتی بعد از یک  دلخوری ازیکدیگر باز کنار یکدیگر است که آرامش دارند. وقتی مشکلی پیش می آید هر چند پیش پا افتاده، با صمیمیت و تعهدی که بین آنها ایجاد شده است ابتدا باید بپذیرند که مشکلی بین آنها ایجاد شده است و وجود مشکل دلیل برکم شدن عشق و علاقه بین آنها نیست، دلیلش می تواند تفاوت بین نقطه نظرات آنها باشد که آن نیز علتش تفاوت در میزان نیاز هر فرد می باشد.‌‌‌‌‌ آنها باید بدانند در زندگی مشترکشان همه چیز بروفق مراد نخواهد بود وفرازو نشیب وجود دارد. مشکلات بخشی اجتناب ناپذیراززندگی هستند. وقتی درهمان اوایل مسئله ای بوجود می آید آنها می دانند که مشکلی هست ولی نمی- خواهند باور کنند که حتی بین آنها نیز که اینقدر عشق و علاقه وجود دارد اختلاف نظرپدید آمده است. تصور میکنند هر که عاشق تر است باید از خواسته اش بگذرد. شاید گذشت از مشکل برای مدتی غائله را بخواباند اما ریشه ای حل نشده چون هنوز نپذیرفته اند که با هم فرق دارند.ابتدا باید بپذیرند که یک مسئله ای وجود دارد و این مسئله از اجزای مختلفی تشکیل شده است و انباشت مشکلات کاررا سخت تر می- کند ومسائل مختلف در هم پیچیده شده و سردرگمی به همراه دارد. فرض کنید پزشکی به بیمارش بگوید که یک غده ی کوچک در بدن اوست اگربیمار بیماریش را کتمان کند ونپذیرد و به دنبال درمانش نرود غده تمام بدنش را فراگرفته و اورا ازپا درخواهد آورد. گاهی نیز زوجها تصور می کنند که اگربا همسرشان در مورد مشکلاتی که در زندگی دارند، صحبت کنند او را ناراحت کرده وعشق همسر نسبت به او کم خواهد شد و با انباشت احساسات ناخوشایند و سرکوبی آنها مشکلات بیشتری را وارد زندگی می کنند. آنها میترسند که رها شوند، مشکلاتی که با همسر خود دارند را بیان نمی کنند و تنها با یاس و ناامیدی به زندگی خود ادامه می دهند. شریک زندگیش از ناراحتی عمیقی که در وجود  خبر ندارد و علت سردی وبی عاطفه بودن او را نمیداند.مانند کسی که وجود غده در بدنش را از خانواده مخفی می کند و بارسنگین درد و غصه را به  تنهایی بدوش می کشد. ازطرفی خانواده که علت پرخاشها و ناراحتیهای او را نمیداند و او را فردی منزوی تصور میکنند. گاهی همسران نمی خواهند به مشکل به صورت جدی نگاه کنند زیرا می دانند اگر بخواهند این مشکل را ببینند و قبول کنند باید برای حل و فصل آن کارهایی انجام دهند و درواقع میخواهند از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنند و خود را مقصر نمی-دانند. مانند کسی که بیماری خود را انکار می کند زیرا می داند اگر قبول کند باید به دنبال درمان آن برود. آگاهی و شناخت نیازهای فردی باعث میشود ما خود واقعی مان باشیم ودر جهت رفع نیازهای منطقی و درست خود حرکت کنیم و به دنبال آن تفاوت با دیگری برایمان قابل قبول خواهد بود و به تبع آن مشکل را پذیرفته و از وجود مشکل هراسی نخواهیم داشت و با دیدی وسیع در صدد حل آن بر خواهیم آمد.